Newer posts are loading.
You are at the newest post.
Click here to check if anything new just came in.

دوم شهریور 1390

گمانم تو شناخت سن آدمها دچار مشکل شدم. چون وقتی گفت دختر دوساله ام سیم‌کارت موبایل رو خراب کرده و همه شمارها منجمله شماره‌ی رفیق ارومیه ای اش را از دست داده، حسابی جا خوردم. نگاش به دستهای سیاهش بود که سعی میکرد با مایع ظرفشویی پاکشون کنه. صورت پر چین و چروکی داشت ولی بهش نمیخورد که سن زیادی داشته باشه. پرسیدم از چیه؟ گفت  گردو خوردم. گردوهای پشت ساختمان ما تو پادگان که خودم حتی یکبار هم سمتشان نرفتم و راستش را بخواهید، حتی ندیده بودمشان! گفتم مگه گردو نخوردی تا حالا که  فکر میکنی با شستن رنگش میره؟ گفت نه! طرفهای ما گردو چکار میکنه!

 از نیروهای رزمی بود. حقوقش را پرسیدم. گفت ارزشی نداره ولی چاره ای هم نداره. پس چکار کنه! برای ماهی ششصد هفتصد هزار تومان، آواره ی کوهها شده. گفتم میری سردشت؟ گفت نمیدونم. شاید رفتیم شردشت. گفتم شر دشت؟ گفت آره. شردشت


نگین آذربایجان در حال مرگ

دریاچه ارومیه در حال احتضار است. شاید برای شما که از دور نظاره گر هستید اهمیت چندانی نداشته باشد و یا حداکثر از منظر محیط زیستی و اکولوژیک به این فاجعه نگاه کنید اما برای من و مردمان شهرهای اطراف این پارک ملی، خشک شدن و نابودی آن که سالهاست بخشی از خاطرات ما را تشکل میدهد فراتر از این حرفهاست. برای خودم، مردم آذربایجان و کشورم متاسفم. به انتظار انتقام طبیعت باشیم…

برای دیدن سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید

D90, 18mm, 1/50s, f/10, ISO200

=-=-=-=-=
Powered by Blogilo


چگونه 4 مدیر پروژه ملی میانگذر را فراری دادند؟!

خاک بر سرشون کنم که ۳۰ ساله نمیتونن یه پل رو تموم کن! خاک بر سرها
Older posts are this way If this message doesn't go away, click anywhere on the page to continue loading posts.
Could not load more posts
Maybe Soup is currently being updated? I'll try again automatically in a few seconds...
Just a second, loading more posts...
You've reached the end.