Click here to check if anything new just came in.
August 25 2011
دوم شهریور 1390
گمانم تو شناخت سن آدمها دچار مشکل شدم. چون وقتی گفت دختر دوساله ام سیمکارت موبایل رو خراب کرده و همه شمارها منجمله شمارهی رفیق ارومیه ای اش را از دست داده، حسابی جا خوردم. نگاش به دستهای سیاهش بود که سعی میکرد با مایع ظرفشویی پاکشون کنه. صورت پر چین و چروکی داشت ولی بهش نمیخورد که سن زیادی داشته باشه. پرسیدم از چیه؟ گفت گردو خوردم. گردوهای پشت ساختمان ما تو پادگان که خودم حتی یکبار هم سمتشان نرفتم و راستش را بخواهید، حتی ندیده بودمشان! گفتم مگه گردو نخوردی تا حالا که فکر میکنی با شستن رنگش میره؟ گفت نه! طرفهای ما گردو چکار میکنه!
از نیروهای رزمی بود. حقوقش را پرسیدم. گفت ارزشی نداره ولی چاره ای هم نداره. پس چکار کنه! برای ماهی ششصد هفتصد هزار تومان، آواره ی کوهها شده. گفتم میری سردشت؟ گفت نمیدونم. شاید رفتیم شردشت. گفتم شر دشت؟ گفت آره. شردشت
January 14 2011
آزادی!
فکر کنید نشسته اید در جمعی مثلا و بحثی سیاسی می کنید و ناگهان کسی از دوستان یا آشنایان یا کسی که نمی توانید خیلی تند و خشن سرش داد بزنید و مجبورید با لبخند جوابش را بدهید، بی مقدمه اعتراض کند که «آزادی یعنی چه؟ مگر ما آزاد نیستیم؟ من هر وقت دلم بخواد میرم بیرون و خرید میکنم و تو پارک قدم میزنم و … و برمیگردم خونه. امنیت خیلی مهمه و اینها!» بعد فشار خونت بزند بالا و بخواهی تندی کنی که آزادی به این ابتذال که می فرمایید نیست ولی نتوانی چون هم زن است و هم از آشنایان ولی از اون تو – و دقیقا توی توی خودت – بسوزی که درس خواندهی مملکت و این طرز تفکر؟
این وسط فکرت برود سراغ کسانی که وقتی در بارهی آزادی در نرمافزار حرف میزدی پابرهنه می پرند وسط که مگر در ویندوز آزاد نیستیم؟ هر فیلمی دلمان بخواهد می بینیم و هر موزیکی بخواهیم گوش میدهیم و الی اخر! و آخ که چه شباهتی
گمانم قشر وسیعی از مردم ما هنوز تعریف درستی از آزادی ندارند و اگر هم تعریفی برای خودشان دست و پا کرده اند منظورشان بی بند و باری جنسی و گرفتن دست دوست دختر در خیابان و این حرفهاست! اول باید آزادی را برای اینها تعریف کرد بعد ازشان توقع داشت. بعد بهشان سرکوفت زد و بعد برای ساندیسی شدنشان ایراد گرفت که البته من سراغ دارم جاهایی که کباب هم دادن همان روز 9 دی معروف! به جان RMS قسم
راستی توجه کرده اید یک سیستم بسته سیاسی چقدر شبیه همین ویندوز ژیگول خودمان می باشد؟ اجازه انگولک نمیدهد لکن وقتی قسمتیش خراب شد بهترین روش موجود نصب دوباره آن است! یعنی انقلاب تنها راه درست اصلاح یک سیستم بسته است خاصه آنکه حوصله ور رفتن با اشکالات و خواندن و مطالعه هم نداشته باشید که اغلب نداریم و نداشته ایم قبلا هم!
بگذریم اما نگفته نماند که سیاست ما گنو/لینوکس ما و گنو/لینوکس ما، سیاست ماست!
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
November 27 2010
نیمه شب 30 مرداد 89
مدت هاست ننوشته ام. دستم به نوشتن نمی رود.. هیچ ایده ای هم برای نوشتن ندارم، انگار که نه خواندن میدانم و نه نوشتن! البته گاهی خودم را تا اینجا می رسانم و به خودم قول میدهم که بنویسم. در مورد هر چیزی که همان لحظه در فکرم است. اما دو خطی ننوشته تمام می شود. ذوقش نمانده دیگر. هی تلنگر است که به خودم میزنم که بنویس. چرت و پرت هم بنویسی باز زنده ای اما نمی شود. زندگیم هیچ وجه واقعی ای ندارد انگاری و شاید در رؤیا هستم. نه اینکه روی پرهای قو لم داده باشم، نه، اتفاقاتی که میفتد فراتر یا فروتر از واقعیت است! چه میدانم؟ جهان اطرافم نه آن چیزی هست که باید می بود. به یاد روزی می افتم که هی این روز و آن روز کردم که به چند توله سگ توی سرمای شدید زمستان غذا ببرم و همان روزی که رفتم پی شان، ردپای گرگی یا سگی بود قرمز رنگ روی برف های سفید و لاشه ای پاره پاره از توله سگی…حالا هم خالی از حرکتم. سکون تک تک سلول هایم را فراگرفته. مرده متحرکم انگار. مرده ای که تنها قلبش می تپد. سوسوی نوری دارم هنوز که اگر نبود، نبودم. نمی دانم باز هم سگی یا گرگی خواهد بود یا نه، این بار نقش قرمز رنگ کدام روح پاره پاره بر فرش سپید سرنوشت من می ریزد؟ و چه معلوم که من همان گرگ نباشم؟
نمیدانم.
پ ن: خنده دار است! چهره مات،بی روح و وحشت زای زن برفی – که اسم کارگردانش را فراموش کرده ام ولی شب های جمعه چندین بار همین صدا و سیمان میلی پخشش کرده – از جلوی چشمهایم نمی رود.
July 31 2010
سهم ما از این خاک، به قدر گور است
گفتم حیفه اینجا فیلتر نشه، پس چیزی بنویسم شاید شاخک های ابلههای خبرچین فیلترینگ کمی تکان بخورد
دولت ما بسیار دولت خوب و مهرورزی است و مشکل ما فقط و فقط دشمن است و آمریکای جهان خوار و استکبار بین المللی و تازه شما باید بدانید احمدی نژاد همان سردار خراسانی است. البته خراسانی نیست ولی احتمالا باید اصل و نصبش به آنجا برسد چون اینطور دلشان میخواد! بگذریم
غرض این بود که این لینک را ببینید : http://ur1.ca/0xydz
نمیدانستم من و امثال من به زبان بیگانه حرف می زنیم که به لطف دولت امام زمانی فهمیدیم
باقی بقایتان ای هموطنان سابق
پ ن: تیتر، جمله ای از اشعار علیرضا روشن است
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo

March 16 2010
یکسال هم، گذشت…
سلام
سال نو همگی مبارک.

لزومی نمیبینم اتفاقات عجیب یکسال اخیر رو مرور کنم. اتفاقات عجیبی که چه در جامعه و چه زندگی شخصی من منشا اثر بودند. فلذا اگر از من رنجیدید، عذر میخوام و آرزوی سالی پر از موفقیت برای تک تک شما، دوستان، وبلاگنویسان و فعالین حوزهی آیتی و نرمافزار آزاد دارم.
دوستی هاتان پایدار
=-=-=-=-=
Powered by Bilbo Blogger

March 02 2010
ای آزادی…
سلام
«وقتی مبارزه با دشمن بر پاسداشت آزادی مقدم باشد، استبداد رشد میکند!»
این جملهی من نیست و هیچ ربطی هم در ظاهر به وقایع اخیر جامعه ایران ندارد. جملهای است در متن ِ نقد ِ یک فیلم! همین
حرفی نیست جز اینکه این را بخوانید! البته قبلش اگر توانستید و وقتش را پیدا کردید و حوصلهتان اجازه داد و … حتما این را ببینید!
پ ن : گنو یعنی پاسداشت آزادی، اگرچه به سختی و مشقت بیفتی!
=-=-=-=-=
Powered by Bilbo Blogger

February 19 2010
مملکته؟
همین الان در حضور آقای اینترنت ایرانی نشستم و از نیم ساعت قبل منتظرم جیمیل باز بشه تا ایمیلها رو چک کنم! توی این نیم ساعت میتونستم استراحت کنم یا کتاب بخونم یا به بقیه کارهام برسم.
خوب آقای جنبش نرمافزاری یا اصلاح الگوی مصرف و فلان، میدونم که خبر ندارید از این مشکلات وگرنه حتما رسیدگی میکردید! فلذا اگر یک روزی پسر خیلی گرامیی وزیر مخابرات که از اینترنتشون راضی هستن، اینو دیدن، حتما خبرش رو خدمت شما اعلام کنن!
با تشکر قبلی
پ ن:فقط خواستم یک نمونهی کوچک از زندگی ایرانی رو نشون بدم! برای ساده ترین مسئله باید مدتها وقت و انرژی صرف کرد، با این وضعیت انتظار پیشرفت هم دارن!!!
مملکته داریم؟
=-=-=-=-=
Powered by Bilbo Blogger

December 12 2009
مرگ بر ولایت دل
سال عجیبی بود.
-نمیدانم چرا گفتم «بود»؟
احساسی دارم که دیگر اتفاقات عجیب تکرار نمیشوند! شاید هم باید میگفتم «است»! چه میدانم؟ هان… این کلمهها دست از سرم برنمیدارند و مدام مشغول شیطنتاند.-
حس نوشتن هم ندارم. معلوم است دیگر! مدتهاست چیزی ننوشتهام و البته از خیلی قبلتر هم میدانستم که چرندنویسیم زیاد شده اما چه کنم که اینجا پُر شده از خاطراتی که دوست داشتنیاند…
علی الحساب گفتم اینها را بنویسم شاید این پیر عجوزهی هزار داماد روزگار، فقط لحظهای به مراد من ِ کوتاهْ دیوار برقصد! چه میدانم بچرخد! رقص سماع کند! تانگو هم بدک نیست. البته تکی که نمیشود؟ میشود؟ هان؟ خلاصه تکانی بده به خودت جناب روزگار
سه سال و سه ماه هم از وبلاگ نویسیم گذشت خلاصه!!! عمری بوده ها
تیتر برگرفته از یک توییت است!

Maybe Soup is currently being updated? I'll try again automatically in a few seconds...
